جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٨ - غزل ٤٥٨ صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم
|
دَرِ ميخانه را بگشا، كه هيچ از خانقه نگشود |
گرت باور بود، ورنه، سخن اين بود ما گفتيم |
|
محبوبا! عمرى در خانقه به عبادت و ذكر پرداختيم، درى به رويمان گشاده نگشت، دَرِ ميخانه و تجلّيات اسمايى و صفاتىات را به روى ما بگشا، تا پرده از كار عالم برداشته شود و تو و جمال و كمالت را از مظاهرت مشاهده نمايم؛ كه:
٣١٥٦
«تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ فَما جَهِلَكَ شَىْءٌ، وَأَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (خود را به هر چيز شناساندى و لذا هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خودت را در همه چيز به من شناساندى و در نتيجه تو را در هر چيز آشكار ديدم.) در جايى مى گويد:
|
ساقى! به نور باده بر افروز جامِ ما |
مطرب! بگو، كه كارِ جهان شد به كام ما |
|
|
ما در پياله، عكسِ رُخِ يار ديدهايم |
اى بىخبر ز لذّت شرب مدام ما! |
|
|
چندان بود كرشمه و ناز سهى قدان |
كآيد به جلوه، سَرْوِ صنوبر خرام ما[٢] |
|
اى زاهد! بپذيرى يا نپذيرى، سخن من اين است كه با محبوب داشتم؛ لذا مىگويد:
|
من از چشمِ خوش ساقى، خراب افتادهام، ليكن |
بلايى كز حبيب آمد، هزارش مرحبا گفتيم |
|
اى دوستان! اين چشم خوش و مست و جذبات پر شور و تجلّيات جمالى جانان است كه مرا به ويرانى و از خود گذشتگى دعوت مى كند و از خويش گرفته، نه عبادات قشرى خانقه. «بلايى كز حبيب آمد، هزارش مرحبا گفتيم»؛ چرا چنين نباشيم كه حيات معنوى ما در اين خرابى است كه:
٣١٥٧
«إلهى! كَسْرى لا يَجْبُرُهُ إلّالُطْفُكَ وَحَنانُكَ ... وَغُلَّتى لُايُبَرِّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها إلّالِقآئُكَ، و شَوقى إليْكَ لَايَبُلُّهُ إلَّا النَّظَرُ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤، ص ٤٠.