جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٦ - غزل ٤٣٩ ما سرخوشان مست، دل از دست دادهايم
پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذريّه و نسل آنان را برگرفته و بر خودشان گواه گرفت كه آيا پروردگار شما نيستم: گفتند: بله، گواهى مى دهيم.) در جايى مى گويد:
|
عشق من با لب شيرين تو، امروزى نيست |
ديرگاهى است، كزين جامِ هلالى مستم[١] |
|
و شايد منظورش از بيان بيت، آيه «عرض امانت» باشد و بخواهد بگويد: اى مظاهر عالم وجود! اين شما بوديد كه از تحمّل عرض امانت و ولايت دوست (با آنكه او را ديديد و محبّت داشتيد) اباء نموديد.- شايد «اشفاق» در آيه هم به همين معنى اشاره فرمايد؛ يعنى، محبّت به او شما را به خود جذب مى نمود، و عدم اقتضاى وجودى، دفع-؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها»[٢]: (بدرستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس همه از تحمّل آن سرباز زده و هراسيدند.- اين ماييم كه زير بار ولايت حضرت دوست رفتيم و آن را از ازل حمل نموده و به آن داغ زاده شديم؛ كه:
«وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٣]: (و انسان آن را حمل نمود؛ زيرا او بسيار ستمگر و نادان بود.- آن را در سير صعودى حمل خواهيم نمود؛ كه: «لِيُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ، وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»[٤]: (تا خداوند مردان و زنان منافق و مشرك را عقوبت فرموده، و بر مردان و زنان مؤمن بازگشت نموده و توبه آنان را بپذيرد. وخداوند بسيار آمرزنده ومهربان است.)
|
پير مغان ز توبه ماگر ملول شد |
گو: باده صاف كن، كه به عذر ايستادهايم |
|
|
كار از تو مى رود، مددى اى دليل راه! |
انصاف مى دهيم كه از ره فتادهايم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٣، ص ٣٠٥.
[٢] ( ٢، ٣) احزاب: ٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) احزاب: ٧٢.
[٤] - احزاب: ٧٣.