جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١١ - غزل ٤٤٩ من ترك عشقبازى و ساغر نمى كنم
و در جاى ديگر مى گويد:
|
مرا مِىْ دگرباره از دست برد |
به من باز آورد مى، دستبرد |
|
|
برو زاهدا! خرده بر ما مگير |
كه كار خدايى، نه كارى است خُرد |
|
|
مرا از ازل عشق شد سر نوشت |
قضاى نوشته، نشايد سترد[١] |
|
|
هرگز نمى شود ز سِرّ خود خبر مرا |
تا در ميان ميكده سَر بر نمى كنم |
|
اى آنان كه مرا از عشق و محبّت به دوست حقيقى منع مى نماييد! بگذاريد چندى هم با آنان كه ميخانه دوست گشته اند و از راز خويش و دو عالم آگاه شدهاند بنشينم و به گفتارشان عمل نمايم، تا بدانم من كيم و براى چيم، وگرنه با شما بودن هرگز مرا از خود با خبر نخواهد كرد. در جايى مى گويد:
|
به سرّ جام جم آن گه نظر توانى كرد |
كه خاك ميكده، كُحلِ بصر توانى كرد |
|
|
بيا، كه چاره ذوقِ حضور و نظم امور |
به فيض بخشىِ اهلِ نظر توانى كرد[٢] |
|
|
شيخم به طنز گفت: حرام است مِىْ، مخور |
گفتم: كه چشم و گوش به هر خر نمى كنم |
|
واقعاً از بىخردى است كه كسى خدا را براى بهشت و نعمتهاى آن بندگى كند، و چنانچه آن نعمتها نبود او را با اينكه محبوب و معشوق اوست، عبادت نكند و شريك قرار دهد؛ كه: «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»[٣]: (براستى كه شرك، ستم بزرگى است.) عاقل آن است كه آزاده باشد و دل به خداى بهشت و نعمتهايش دهد.
اميرالمؤمنين ٧ هم مى فرمايد:
٣١٠٦
«إنَّ قَوماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبةً، فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ، وَإنَّ قَوْماً عَبَدُوا
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٣] - لقمان: ١٣.