جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٨ - غزل ٤٤٤ مرا عهدى است با جانان كه تا جان در بدن دارم
دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند، تويى يار و مونس آنان، آنگاه كه عوالم [امكانى] آنها را به وحشت انداخت؛ و تويى هدايتگر ايشان آنگاه كه نشانه ها براى آنها آشكار گشت. [معبودا!] آن كه تو را از دست داد، چه چيز يافت؟! و آن كه تو را يافت چه چيزى را از دست داد؟!).
حال:
|
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليمانى |
چو اسم اعظمم باشد، چه باك از اهرمن دارم؟ |
|
پس از آنكه محبوب به ديدارش مشرّفم نمود و آب حيات ابدىام از لبش عطا فرمود، و به سلطنت حقيقىام نايل ساخت و اسم اعظم داد، مرا سزد كه هر تصرّفى را به اذن او انجام دهم؛ كه:
٣٢٦٦
«عَبْدى! أطِعْنى، أجْعَلْكَ مَثَلى.»
[١]: ( [اى] بنده من! از من اطاعت كن تا تو را نمونه خويش گردانم.- ديگر از سلطه شيطان باك نخواهم داشت؛ كه: «قالَ: هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ»[٢]: (فرمود: اين راهى است كه بر من استوار است، بدرستى كه تو را هيچ تسلّطى بر بندگانم نخواهد بود.).
آرى، آن كه سرپيچى از اطاعت شيطان نمود و اطاعت و بندگى دوست كرد و به طريق مستقيم قرار گرفت، همگان حتّى شيطان به اذن اللَّه در زير فرمان او خواهند بود، و شيطان هم چون مى بيند كه به چنين كسى تسلّط نخواهد داشت، مىگويد:
«وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[٣]: (و بىگمان همه آنها جز بندگان پاك [به تمام وجود] ات را گمراه خواهم نمود.).
(در عين اينكه خواجه كلام فوق را مى گويد، وحشت از اين دارد كه بازگرفتار.
[١] - الجواهر السّنيّة، ص ٣٦١.
[٢] - حجر: ٤١ و ٤٢.
[٣] - حجر: ٣٩ و ٤٠.