جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٩ - غزل ٤٦٦ بالا بلند عشوه گر سرو ناز من
|
آنچه در مدّت هجر تو كشيدم، هيهات! |
در دو صد نامه، محال است كه تحرير كنم |
|
|
با سر زلف تو، مجموعِ پريشانى خويش |
كو مجالى؟ كه يكايك، همه تقدير كنم[١] |
|
|
حافظ ز غصّه سوخت، بگو حالش اى صبا! |
با شاهِ دوستْ پرورِ دشمنْ گدازِ من |
|
اى نسيمهاى جان پرورى كه به كوى جانان گذر مى كنيد و پيام عاشقانش را به او مىبريد! و يااى مقرّبين درگاه دوست كه به آنجا راه داريد! با او بگوييد: اى معشوقى كه عاشقانت را مى پرورى و آتش به جان دشمنانت مى افكنى! خواجهات از غصّه فراق و دورىات سوخت، او را از نظر ميانداز. به گفته خواجه در جايى:
|
كشته غمزه خود را به زيارت مى آى |
زآنكه بيچاره، همان دل نگران است كه بود[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گرچه افتاد ز زلفش گرهى در كارم |
همچنان، چشمِ گُشاد از كرمش مى دارم |
|
|
به صد امّيد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليلِ دل گمگشته! فرو مگذارم |
|
|
چون منش در گذر باد نمى يارم ديد |
با كه گويم كه بگويد سخنى با يارم؟ |
|
|
ديده بخت، به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم؟[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٣، ص ٣١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٧، ص ١٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.