جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٨ - غزل ٤٥٠ من دوستدار روى خوش و موى دلكشم
بخواهد بگويد كه:
٣١٦٨
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَ لا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مگردان.- نيز بگويد دانستهام كه:
|
در عاشقى گريز نباشد ز سوز و ساز |
استادهام چو شمع، مترسان ز آتشم |
|
زيرا عاشقى را تحمّل بايد و در آتش عشق جانان چون شمع سوختن و آب شدن و فرياد برنياوردن مى خواهد، و من چنينم و سوختن در پيشگاهت نهايت آرزويم مىباشد؛ چون مى دانم وصالت بىآن ميسّر نخواهد شد. «مترسان ز آتش» در جايى مىگويد:
|
سر سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
دلِ حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است به امّيد دوا مى گردد[٢] |
|
|
من آدم بهشتىام، امّا در اين سفر |
حالى اسيرِ عشق جوانان مَهْوَشم |
|
آرى، خداوند آدم ابوالبشر ٧ را خلق فرمود و در بهشتش سكونت داد، كه:
«وَ قُلْنا: يا آدَمُ! اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ»[٣]: (و گفتيم: اى آدم! تو و همسرت در بهشت سُكنى گزينيد.)؛ اما مشيّت او بر اين قرار گرفته بود كه او را در عالم خاكى آورد و به مقام خلافت نايل سازد؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٤]: (همانا من جانشينى.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.
[٣] - بقره: ٣٥.
[٤] - بقره: ٣٠.