جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠ - غزل ٤٢٢ سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم
خواجه در اين غزل اشاره به مشاهداتى كه براى وى دست داده و پس از آن به خمارى گرفتار شده، نموده و سپس براى رفع آن، پيمانه اى از شراب مشاهدات و تجلّيات را از دوست طلبيده، مىگويد:
|
سرم خوش است و به بانگ بلند مى گويم: |
كه من نسيم حيات از پياله مى جويم |
|
|
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند |
مريد حلقه دُرْدى كشان خوش خويم |
|
|
گَرَم نه پير مغان در به روى بگشايد |
كدام در بزنم؟ چاره از كجا جويم؟ |
|
با آنكه به مشاهدات شب گذشته شادمانم، و حال هم در مراقبه و ياد محبوب بسر مى برم، براى رفع خمارىام در انتظار پيمانه ديگر مى باشم، و با صداى بلند مىگويم: كه من نسيم حيات را جز از پياله مشاهدات مست كننده او نمى طلبم.
و اگر زاهد روترش كند و بگويد: مِىْ نياشام، به سخن او گوش فرا نخواهم داد و ارادتم به آنان است كه به ياد دوستند و همواره از شراب صاف و پاكيزه مشاهدات بهره مند، و در حال وجدند، و مرا هم به وجد مى آورند.
حال اگر استاد طريق چاره رفع خمارىام نكند، به كجا روم؟.
ممكن است منظور خواجه از «پير مغان»، رسول اللَّه ٦ و يا علىّ ٧ باشد. به گفته خواجه در جايى: