جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٧ - غزل ٤٣٩ ما سرخوشان مست، دل از دست دادهايم
اى استاد كار! گرچه پست و بلنديهاى راه، مرا به توبه نمودن از پيمودن راه عشق وادار نمود، و ملالت خاطر از توقّفم پيدا نمودى، عذر مى خواهم و توبه از توبه مىكنم و باز منتظر بادههاى زلال و دو آتشهات مى باشم. اى استاد! اين تويى كه مىتوانى ديگر بار دستگيرىام نموده و افتادگان خود را ياور باشى. به گفته خواجه در جايى:
|
از آستان پير مغان سر چرا كشم؟ |
دولت در اين سرا و گشايش دراين در است[١] |
|
و در جايى مى گويد:
|
من به سرمنزل عنقا، نه به خود بردم راه |
قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم |
|
|
توبه كردم كه نبوسم لب ساقىّ و كنون |
مىگزم لب، كه چرا گوش به نادان كردم[٢] |
|
|
چون لاله، مىْ مبين و قدح در ميان كار |
اين داغ بين كه بر دلِ خونين نهادهايم |
|
اى استاد كار! نگاه مكن كه كمالى برايم حاصل گشته بود و مراقبه و مشاهدهاى داشتم، و نگاه مكن كه با داغ عشق جانان زادهام، باز هم نظر خويش از من برمدار؛ زيرا تا از اين عالم توجّهم به تمام معنى كنده نشده، خطر در پيش دارم و داغ عالم طبيعت را از خود نمى توانم جدا كنم.
و يا بخواهد بگويد: اى استاد! تنها به ظاهر من نظر مكن كه اظهار محبّت دوست مىنمايم، به داغ عشق او كه از ازل با خود آوردهام، و حال هم با عالم عنصرى با خونين دلى، آن را نگاهدارى مى كنم، بنگر و عنايت خود را از من وامگير.
|
گفتى كه حافظ! اين همه رنگ و خيال چيست؟ |
نقشِ غلط مخوان، كه همان لوحِ سادهايم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢١، ص ٣١٠.