جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٤ - غزل ٤٢٩ فاش مى گويم و از گفته خود دلشام
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم: |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
آرى، چرا فاش نگويد و دلشاد نباشد آن كه دو عالم را به دوست معامله نمود، و چون او را داشت دو عالم را خواهد داشت، و چون محبّت حضرتش را گزيد هر محبّتى را در مقابل آن ناديده گرفت، بلكه به هرچه محبّت ورزيد، عشق به محبوب حقيقى دانست و ملكوتشان را مورد نظر قرار داد؛ كه: «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»[١]: (ملكوت و حقيقت هر چيزى تنها بدست اوست.)؛ زيرا محبّت در اين جهان و آن جهان جز به هستى و جمال و كمال آن هستى متعلّق نمى شود.
خواجه با اين بيان مى خواهد بگويد: بى پروا و آشكارا و بىواهمه، اين سخن را مىگويم و به پاى حرفم مى ايستم كه: من جز بندگى و محبّت به معشوق حقيقى را نمىتوانم داشته باشم. اگرچه صورتاً از اين عالم و عالم ديگر بهرهمند گردم و توجّه به آنها داشته باشم، آزادم و به نظر استقلال به آنان نمى نگرم. به گفته خواجه در جايى:
|
سر سوداى تو اندر سر ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَم چوگان سر زلف تو بست |
لاجرم گوىْ صفت بىسر و پا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است به امّيد دوا مى گردد[٢] |
|
[١] - يس: ٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.