جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٢ - غزل ٤٥٧ ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
|
نه قاضيم نه مدّرس، نه محتسب نه فقيه |
مرا چه كار كه منعِ شراب خواره كنم |
|
|
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ |
به بانگ بربط و نى، رازش آشكاره كنم[١] |
|
|
اى دل! بشارتى دهمت محتسب نماند |
وز مى، جهان پُر است و بُتِ ميگسار هم |
|
اى خواجه! بشارتت باد مشاهده اى كه نصيبت گشته، و جهان هستى را (دانسته و ندانسته) مست جمال حضرت دوست و ميخانه اسماء و صفات او مشاهده مىنمايى؛ كه:
٣٨٢٠
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟!»
[٢]: (آيا براى غير تو آنچنان ظهورى است كه براى تو نباشد تا آن آشكار كننده تو باشد؟!).
و ممكن است بخواهد بگويد: اى خواجه! تو را بشارت باد كه بدگويان و زهّاد ديگر جرأت سخن گفتن ندارند، حال وقت آن است كه آزادانه مراقب جمال دوست باشى و شراب مشاهدات او را بياشامى؛ لذا مى گويد:
|
آن شد كه چشمِ بد نگران بود از كمين |
خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم |
|
اى خواجه! آن زمان كه بدگويانت همواره در پى آزارت بودند، گذشت و بساط زهد و وعظشان برچيده گشت، و زمان شادمانى عيش و نوش تو با دوست فرا رسيده، به كار خود مشغول باش. به گفته خواجه در جايى:
|
من به خلوت ننشينم پس از اين، ور به مَثَل |
زاهد صومعه بر پاى نهد زنجيرم |
|
|
پندِ پيرانه دهد واعظ شهرم، ليكن |
من نه آنم كه دگر پند كسى بپذيرم[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: آن زمان كه از شرّ شيطان مى ترسيدى گذشت، حال كه وصلت ميسّر شده و فنايت دست داده و به مقام شهود راه يافتهاى، او و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٨، ص ٢٨٩.
[٢] - اقبال العمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٧، ص ٣٠٧.