جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٧ - غزل ٤٢٩ فاش مى گويم و از گفته خود دلشام
خلاصه آنكه: محبوبا! چون ديدارت را عاشق بودم، همه نعمتهاى بهشتى را فراموش كردم، و ديوانه وار براى سير صعودى خويش، كه مى دانستم از اين جهان حاصل مى شود، آنها را رها كرده و به عالمِ «فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى»[١] و «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ ...»[٢] توجّه نمودم.
و يا منظور از بيت اين باشد كه: نه تنها در اين جهان هواى تو، دنيا و ما فيها را از يادم برد، بلكه آخرت و نعمتهاى آن هم از يادم برفت، حال:
|
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار |
چه كنم؟ حرف دگر ياد نداد استادم |
|
معشوقا! نه تنها الف قامت رعناى تو نگذاشته كه به نعمتهاى بهشتى و هواى دنيا و آخرت توجّه داشته باشم؛ بلكه در ازلم با «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (آيا من پروردگارشما نيستم؟!) درس عشق و محبّت و ديدار و يكتا پرستى را به من دادى، لذا نمىتوانم غير تو را اختيار كنم؛ كه:
٣٢٢٧
«إلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟
وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟!»
[٤]: (معبودا! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و غير تو را به جاى تو اراده نمود؟! و كيست كه به قرب تو انس گرفت و از تو رو گردان شد؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
سلطان ازل، گنج غمِ عشق به ما داد |
تا روى در اين منزل ويرانه نهاديم |
|
|
در دل ندهم رَهْ پس از اين مِهر بُتان را |
مُهر لبِ او بر دَرِ اين خانه نهاديم |
|
|
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود |
بنيادش از اين شيوه رندانه نهاديم[٥] |
|
[١] - طه: ١٢٢.
[٢] - طه: ١٢٣.
[٣] - اعراف: ١٧٢.
[٤] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٠، ص ٣٢٣.