جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٨ - غزل ٤٣٦ گر دست دهد در خم زلفين تو بازم
عاشقانت مرگ مرا اختيارى دانند و شهادت به مستىام پس از مردن خواهند داد و با تكبيرات چهارگانه به فناى فعل و صفت و اسم و ذات نماز خواهند گذاشت.
و يا بخواهد بگويد: چنانچه پيش از مردن، ديدارت و خندهات بر من، مرا از من بگيرد و به نابودىام كشد، جاى آن است كه دوستانت با تكبيرات نماز ميّت شهادت به نيستى من و مقام لا اسم و رسمىام دهند.
و يا منظور اين باشد كه: محبوبا! چون به خنده لبانت (كه نوعى از تجلّىات مىباشد) مرا كُشتى و جان به پيشگاهت سپردم، چشمان مستت و نوع ديگرى از جلوهات را خواهانم، تا به فنايم نماز خواند (چهار تكبير- به بقايم برقرار سازى.
|
محمود بود عاقبت كار در اين راه |
گر سر برود در سر سوداى ايازم |
|
كنايه از اينكه: عاقبت كار عاشقى و سير الى اللَّه آن وقت نتيجه مى دهد، كه در طريق سوداى دوست، عاشق هرچه را از خود مى داند از دست بدهد و فناى در معشوق پيدا كند. به گفته خواجه در جايى:
|
قصدِجان است طمع، در لب جانان كردن |
تو مرا بين، كه در اين كار به جان مى كوشم[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گر دست دهد خاكِ كفِ پاىِ نگارم |
بر لوحِ بصر، خطِّ غبارى بنگارم |
|
|
پروانه اوگر برسد در طلب جان |
چون شمعِ همان دم، به دمى جان بسپارم[٢] |
|
|
حافظ! غم دل با كه بگويم؟ كه در اين دَوْر |
جز جام نشايد كه بود محرم رازم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٢، ص ٣١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٥، ص ٣١٩.