جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٩ - غزل ٤٣٦ گر دست دهد در خم زلفين تو بازم
گويا خواجه از استاد خويش، و يا دوستان هم فكر خود به واسطه مشكلات زمان و محيط دور افتاده بوده و نمى توانسته با كسى انس بگيرد، لذا به خود خطاب كرده و مى گويد: حال كه ممكن نيست غم دلِ خويش را با كسى در ميان بگذارى، محرم راز خود را ياد دوست قرار ده و به مراقبه و توجّه به او بپرداز و بگو:
٣٠٢٢
«إلهى ... كَرْبى لا يُفَرِّجُها سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَّرِدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقائُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إلّا النَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ ....»
[١]: (معبودا! ... غم و اندوه شديدم را جز رحمتت پايان نمى دهد، و رنج و آلامم را جز رأفت و مهربانىات برطرف نمى سازد، و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش درونىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و آتش شوقم به تو را چيزى جز نظر به روى [و اسماء و صفات] تو خنك نمى نمايد، و قرارم جز به نزديكى به تو آرام نمى گيرد.).
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.