جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٧ - غزل ٤٧١ خدا را كم نشين با خرقه پوشان
جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فِى القُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[١]: (به انوار [و يا عظمت] روى [و اسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست از تو درخواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت يافتن در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.).
و سپس:
|
ز دل گرمىّ حافظ بر حذر باش |
كه دارد سينه اى چون ديگ جوشان |
|
اين هم سخنى است عاشقانه كه: محبوبا! از آه من بترس و اينگونه به هجرم مگذار؛ كه:
٣٧٢٧
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ ... أعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ فى جِوارِكَ، وَخَصَصْتَهُ بِمَعْرِفَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه از هجران و دورى و راندن و خشمت پناه داده، و در جوار خويش در جايگاه صدق و راستى جاى داده، و به شناسايى خويش مخصوص گردانيدهاى.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه باز آيى |
|
|
اى درد توام درمان در بستر ناكامى! |
وى ياد توام مونس در گوشه تنهايى! |
|
|
مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايان شكيبايى |
|
|
ساقى! چمن گل را بىروى تو رنگى نيست |
شمشاد، خرامان كن تا باغ بيآرايى[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.