جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٦ - غزل ٤٧١ خدا را كم نشين با خرقه پوشان
محبوبا! اين دل و لطيفه ربّانى عشّاق است كه از شوق مشاهده جمالت همواره در جوشش مى باشد، بيا و لب ميگون و حيات بخش و چشم مست و جمال جذّاب خويش را بنمايان و به جذبه اى ما را به خود بِكش و بكُش، و سپس آب حيات بقايمان بخش. به گفته خواجه درجايى:
|
صبح است ساقيا! قدحى پرشراب كن |
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن |
|
|
زآن پيشتر كه عالم فانى شود خراب |
مارا ز جام باده گلگون خراب كن |
|
|
ايّام گُل چو عمر به رفتن شتاب كرد |
ساقى! به دور باده گلگون شتاب كن[١] |
|
|
بيا در زُرق اين سالوسيان بين |
صراحى، خونْ دل و بر بط، خروشان |
|
دلبرا! نه تنها من از اين زهّاد و عبّاد آزرده خاطرم، بلكه صراحى و جام مى و جمال تو هم كه در تجلّى است از ايشان دل خون است، و نفحات جانفزايت از آنان به فرياد مى باشد كه چرا ايشان به جام مِى «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً»[٢]: (و پروردگارشان به آنان شراب پاكيزه نوشانيد.) نظر ندارند و متعرّض نفحاتِ
٣٢١٤
«إنَّ لِرَبّكُمْ فى أيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ، ألا! فَتَعَرَضُوا لَها.»
[٣]: (براستى كه براى پروردگارتان در روزهاى عُمرتان نفحات و نسيمهايى است. هان! پس در معرض آن قرار گيريد.) نمىشوند.
و يا منظور اين باشد كه: معشوقا! بيا به جامه زُرق و زهد خشك ايشان نظر كن و ببين چگونه فريفته آن گشتهاند، و به فريفتگى ما هم به مشاهدات جمالت نظر نما كه چگونه اشتياق ديدارت خونين دلمان نموده و جذباتت فرياد و شور در ما افكنده، آنگاه ببين كداميك از ما شايسته عنايتت مى باشيم. بخواهد بگويد:
٣٢١٥
«أسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَ أبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطائِفِ بِرّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما أؤَمِّلهُ مِنْ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٧، ص ٣٤٧.
[٢] - انسان: ٢١.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧١، ص ٢٢١.