جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٨ - غزل ٤٢٨ غم زمانه كه هيچش كران نمى بينم
وَيَغْرَقُ مَنْ تَرَكَها، ألْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مارِقٌ، وَالمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ، وَاللازِمُ لَهُمْ لاحِقٌ.»
[١]: (بار خدايا! درود و رحمت خويش را بر محمّد و آل محمّد بفرست، آنان كه كشتيهاى روان در درياهاى ژرف [يا: امواج بلند و فراگير] مىباشند، هركس بر آن سوار شد، ايمن شود؛ و هر كه آن را ترك گفت، غرقه گردد؛ هركس برايشان پيشى گيرد، [از دين] خارج مى شود؛ و هركس از آنان درنگ نموده و باز ماند، نابود مى گردد؛ و هركس ملازم ايشان باشد، به آنان ملحق مى شود.)؛ امّا:
|
نشان مرد خدا عاشقى است، با خوددار |
كه در مشايخ شهر اين نشان نمى بينم |
|
علّت آنكه حاضر نيستم از استاد خويش، يا ولىّ خدا ٧ دست بكشم، براى آن است كه (راهبر بايد عاشق دلباخته به دوست باشد تا بتواند سالك را با شور و گرمى خويش به دوست راهنمايى بنمايد.- اين صفت را من در ميان مشايخ شهر خويش نمىبينم، لذا بر خود لازم مى دانم كه ملازم كسى باشم، كه فريفته حضرت محبوب باشد تا مرا به نتيجه و مقصدم هدايت كند. در جايى مى گويد:
|
چو پير سالك عشقت به مى حواله كند |
بنوش و منتظر رحمت خدا مى باش |
|
|
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ! |
ولى معاشر رندان آشنا مى باش[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
در اين خمار كسم جرعه اى نمى بخشد |
ببين كه اهل دلى در جهان نمى بينم |
|
دوست، از شراب مشاهداتش جرعه و يا پياله اى به من عنايت فرمود و پس از آن مرا در خمارى گذاشت. از اهل دل كسى را نمى يابم تا با گفتار، و يا راهنمائيهايش مرا از اين حال در آورد، و موجبات گرفتن پياله دوباره از شراب ديدارش را برايم.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٣، ص ٢٥٥.