جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٧ - غزل ٤٢٨ غم زمانه كه هيچش كران نمى بينم
(معبودا! انقطاع كامل از غير به سوى خويش را به من عطا فرما، و ديدگان دلمان را به روشنايى مشاهدهات، روشن ساز، تا ديدگان دلمان حجابهاى نور را دريده و در نتيجه به معدن عظمت واصل گشته، و جانهايمان به مقام قدس عزّتت بپيوندد.- به گفته خواجه در جايى:
|
شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش |
|
|
سماط دهر دون پرور، ندارد شهد آسايش |
مذاق حرص وآزاى دل! بشوى از تلخ و از شورش[١] |
|
|
بترك صحبت پير مغان نخواهم گفت |
چرا كه مصلحت خود در آن نمى بينم |
|
كجا مى توانم بىاستاد اين راه را بپيمايم، و حال آنكه هنوز سيرم تمام نگشته و تجافى كامل از عالم حاصل ننموده و به مقصد راه نيافتهام؛ زيرا تا خطرات راه باقى است نمى توان استاد را از دست داد. در جايى مى گويد:
|
به كوى عشق مَنِهْ بىدليلِ راه قدم |
كه گم شد آن كه دراين ره به رهبرى نرسيد[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
قطع اين مرحله بىهمرهى خضرمكن |
ظلمات است بترس از خطر گمراهى[٣] |
|
و ممكن است منظورش از «پير مغان»، رسول اللَّه ٦ و يا اوصيايش : باشند، كه راهنماى بشر به كمال مطلق مى باشند؛ چنانكه در دعاى وارده در ماه شعبان مىخوانيم:
٣١٣٥
«اللّهُمَّ! صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، ألْفُلْكِ الجارِيَةِ فِى اللُّجَجِ الغامِرَةِ، يَأْمَنُ مَنْ رَكِبَها،
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠١، ص ١٦٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.