جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٣ - غزل ٤٧٤ ز در درآ و شبستان ما منور كن
خواجه در اين غزل، در عين اينكه دوست را مى ستايد، مىخواهد با اين ستودن تمنّاى ديدار و اظهار اشتياق خود را به وى بنمايد. مىگويد:
|
ز در درآ و شبستان ما منوّر كن |
دماغِ مجلس روحانيان معطّر كن |
|
محبوبا! قدمى به مجلس اهل دل بگذار و عنايتهاى خود را شامل ايشان بفرما و شبستان دلشان را به انوار خويش نورانى ساز و به عطر مشاهدهات، و نفحات جان فزايت مجلس آنان را معطّر بنما، تا از انس و قربت بويى استشمام كنند؛ كه:
٣٧١٨
«أسْأَلُكَ أنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ، وَها! أنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرّكَ مُتعَرِّضٌ، وَبِجَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[١]: (از تو در خواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضا و خشنودىات نايل سازى، و نعمتهايى را كه بر من منّت نهادى، پاينده دارى. هان! من اكنون به درگاه كرمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى الطافت درآمده، و به رشته محكم تو چنگ زده، و به دستگيره استوار و مطمئنّت در آويختهام.) و به گفته خواجه در جايى:
|
هماى اوج سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حباب وار بر اندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.