جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٠ - غزل ٤٢٧ عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم
خواجه در اين غزل اگرچه گفتارش را با افعال جمع بيان كرده، ولى سرگذشت ايام و ليالى گذشته خويش را پس از تنبّه و بيدارى شرح داده. بيت ختم شاهد بر اين امر است، مىگويد:
|
عمرى است تا به راه غمت رو نهادهايم |
روى و رياى خلق به يكسو نهادهايم |
|
|
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم |
هم دل بر آن دو سنبل هندو نهادهايم |
|
محبوبا! مدّت زمانى است كه دل از همه چيز بر گرفته و غم عشقت را سرمايه زندگى خويش قرار داده، و از اقبال و ادبار مردمان چشم پوشيده، و روح خود را تقديم دو چشمان و جمال جذّابت كرده، و دل و عالم مثال و خيال و بشريّت خود را متوجّه گيسوان و كثرات جمالى و جلالىات نمودهام، تا شايد از اين طريق به دام خويش افكنده و به ملكوتشان رهنمونم نمايى.
و يا بخواهد بگويد: عمرى است خود را در پيشگاه كشاكش جمال و جلالت قرار دادهام، تا بنگرم آن دو با من چه مى كنند.
در واقع با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده؛ در جايى مى گويد:
|
من خرابم ز غم يارِ خراباتى خويش |
مىزند غمزه او ناوكِ غم بر دل ريش |
|
|
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم |
آشناى تو ندارد سَرِ بيگانه و خويش |
|
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو كارى از پيش |
|