جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٨ - غزل ٤٥٢ من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
|
راز سر بسته ما بين كه به دستان گفتند |
هر زمان با دف و نى بر سر بازار دگر[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
غزل سرايى ناهيد صرفه اى نبرد |
در آن مقام كه حافظ برآورد آواز[٢] |
|
|
دوش لعلت عشوه ها مى داد عاشق را، ولى |
من نه آنم كز وى اين افسانه ها باور كنم |
|
چنانكه از بيت نهم ظاهر شد، از اين بيت نيز ظاهر مى شود كه مشاهده خواجه دوام نداشته. مىگويد: ديشب لعل لب و جمال حيات بخشت، خواجه عاشقت را دلربايى مى نمود، و گمان مى كردم همواره در آن مشاهده خواهم بود؛ امّا عشوه هايت نمى گذاشت ديدارم پايدار باشد، تنها دل مى ربودى و داغى به سينهام مىگذاشتى و مى رفتى. به گفته خواجه در جايى:
|
دست در حلقه آن زلفِ دو تا نتوان كرد |
تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت |
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت |
|
|
يارب! مگيرش ارچه دل چون كبوترم |
افكند و كُشت و حرمت صيد حرم نداشت[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد! |
به وداعى، دلِ غمديده ما شاد نكرد! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٣، ص ٩٨.