جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٣ - غزل ٤٥٣ نماز شام غريبان چو گريه آغازم
لذا باز مى گويد:
|
به يادِ يار و ديار آنچنان بگريم زار |
كه از جهان، رَه و رسمِ سفر براندازم |
|
سفر از عالم جان به جسم بود كه مرا به جدايى و فراق مبتلا ساخت و عهد ازلم را فراموش نمودم، آنقدر مى گريم و فزع و زارى مى كنم، تا از خويش بيرون شوم و توجّهم از عالم جسم بريده گردد، و باز به عالم جان آشنا، و دوباره به مشاهده جمال محبوب نايل آيم. به گفته خواجه در جايى:
|
غُسل در اشك زدم، كاهل طريقت گويند: |
پاك شو اوّل و پس ديده بر آن پاك انداز |
|
|
چشم آلوده، نظر از رُخ جانان دور است |
بر رُخ او، نظر از آينه پاك انداز[١] |
|
چرا چنين نباشم؟ كه:
|
من از ديارِ حبيبم، نه از بلاد رقيب |
مُهَيْمِنا! به رفيقان خود رسان بازم |
|
نشيمنگاه من ديار دوست و قرب او را اختيار نمودن بود و مى باشد؛ كه: «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[٢]: (بدرستى كه اهل تقوى در باغها و نهرهايى در جايگاه صدق و راستى نزد پادشاه مقتدر مى باشند.).
و همنشين با ملكوتيان و محرمان عالم قدس شدن بوده و هست، نه اين سرا كه شيطان را بهره ها از بندگان حضرت دوست است. محبوبا! مرا به ديارى كه دوستانم پيش از من در اين جهان بدان راه يافتند و به مشاهده جمال و كمال و اسماء و صفاتت نايل گشتند، رهنمون شو. در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.
[٢] - قمر: ٥٤ و ٥٥.