جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٠ - غزل ٤٣٥ گر دست دهد خاك كف پاى نگارم
سرشك مى بارم و در آن خود را فرو مى برم، تا شايد امواج آبِ چشمانم به ساحل بقايت پس از فنا راهنمايى كنند. خلاصه آنكه: غرضم از اين همه اشك ريختن آن است كه پس از واقع شدن در كشاكش امواج درياى توحيد فعلى و صفتى و اسمى و ذاتى، به كنار و ساحل بقاء به معبود راه يابم. چرا عنايتى نمى فرمايى و به بقايم نمىرسانى. به گفته خواجه در جايى:
|
تا كى اى درّ گرانمايه! روا خواهى داشت |
كز غمت، ديده مردم همه دريا باشد |
|
|
از بنِ هر مژهام آب روان است بيا |
اگرت ميلِ لب جوى و تماشا باشد |
|
|
چشمت از ناز، به حافظ نكند ميل، آرى |
سرگرانى، صفتِ نرگسِ شهدا باشد[١] |
|
|
زلفينِ سياه تو، به دلدارىِ عشّاق |
دادند قرارىّ و ببردند قرارم |
|
اى دوست! سبب دل باختگىام به تو قرارى است كه كثرات جمال و جلالت با يكديگر در بر انداختن و بىقرارىام گذاشتند، تا آنكه به باطن خود رهنمونم گردند و چنان شد، و صبر و اختيار از من ربوده، و در نتيجه در كشاكش جلال و جمال واقعىات قرار گرفتم، و حال نمى توانم در آن كشاكش همواره از ديدارت بهره مند باشم. در جايى در مقام تقاضاى بيرون شدن از اين امر مى گويد:
|
كرشمه اى كن و بازارِ ساحرى بشكن |
به غمزه، رونقِ بازار سامرى بشكن |
|
|
به زلف گوى: كه آيين سركشى بگذار |
به طرّه گوى: كه قلبِ ستمگرى بشكن[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
مرو، كه در غم هجر تو از جهان برويم |
بيا، كه پيش تو از خويش هر زمان برويم |
|
|
روا مدار كه جان بر لب است و ما زجهان |
نديده كام دل از آن لب و دهان، برويم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.