جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٦ - غزل ٤٦٩ چو گل هر دم به بويت جامه بر تن
|
مگو: كه حافظ! از اين در برو براى خدا |
كه هرچه رأى تو باشد، جز اين بر آن برويم[١] |
|
(سخنى است عاشقانه)
|
دلم را مشكن و در پا ميانداز |
كه دارد در سر زلف تو مسكن |
|
معشوقا! حال كه عالم طبعم را با حقيقتم قرين قرار داده اى و نمى توانم هموارهات ببينم، دلم را مشكن و در پا ميفكن و مگذار از ديدارت گهگاهى بىبهره باشم. در جايى مى گويد:
|
باز آى و دل تنگ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرت آن لعل روانبخش |
اى درج محبّت! به همان مهر و نشان باش[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود |
گر تو بيداد كنى شرط مروّت نبود |
|
|
چو چنين نيك ز سر رشته خود بىخبرم |
آن مبادا كه مددكارى و فرصت نبود[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
چو دل را بست در زلف تو حافظ |
بدينسان كار او در پا ميفكن |
|
خواجه در اين بيت، بيان گذشته را به عبارت ديگر يادآور شده. بخواهد بگويد:
|
ثوابت باشداى داراى خرمن! |
اگر رحمى كنى بر خوشه چينى |
|
|
اگرچه رسم خوبان تند خويى است |
چه باشدگر بسازى با غمينى؟[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٦، ص ٣٢٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧١، ص ٤٠٩.