جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٨ - غزل ٤٧٠ چون شوم خاك رهش، دامن بيفشاند ز من
خواجه در اين غزل سخن از خواندن درس عشق و عاشقى خود به ميان آورده و ديگران را هم توجّه مى دهد كه چگونه بايد اين درس را بخوانند و پياده نمايند، و اينكه تا به خود و عبادات خويش و خلاصه به هستى خود مى نگرند، دوست نظرى به آنان نخواهد داشت، و در پيشگاهش بايد همه نيستى و فقر برند، تا بتوانند بهره اى از جمال و كمالش بدست آرند، مىگويد:
|
چو شوم خاك رهش، دامن بيفشاند ز من |
ور بگويم: دل مگردان، رو بگرداند ز من |
|
هر چند به عبوديّت و پرستش و خاكسارى درگاه دوست مى پردازم، دامن از اعمالم مى افشاند و نمى پذيردم، و به وصال خود راه نمى دهد. گويا مى خواهد با اين دامن افشانى بگويد: تا تو و عبادت توست، راهى به من ندارى، و تا سخن از عابد و معبودى و دويى در ميان است، به قرب ما ممكن نيست راه يابى. خلاصه آنكه: به هر طريق طالب او مى شوم، به طريق ديگر مى راندم و مى گويد: تا تويىِ تو با توست، از ما بهرهات نباشد. لذا در جايى در تقاضاى معناى فوق مى گويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفانِ بلا |
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.