جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٧ - غزل ٤٣٦ گر دست دهد در خم زلفين تو بازم
خداست، پس به هر كجا رو كنيد، آنجا روى [و اسماء و صفات] خداست، بدرستى كه خداوند، گستراننده [رحمت] و آگاه مى باشد.)
|
گر خلوتِ ما را شبى از رخ بفروزى |
چون صبح، در آفاق جهان سر بفرازم |
|
اى دوست! چنانچه شبى به خلوتخانه عبادت و مناجات من جمال خويش را برافروزى و منّت بر من نهى، چون صبح، روشندل و سرفرازم نمودهاى.
و يا بخواهد بگويد: چنانچه در خلوت شامم به مشاهدهات سرافرازم نمايى، به ديدارت عالم را چون سپيده صبح و يا خورشيد سرافراز و نورانى خواهم كرد و همه از نور من استضائه خواهند نمود. در واقع مى خواهد بگويد:
|
ز در درآ و شبستانِ ما منوّر كن |
دماغِ مجلس روحانيان معطّر كن |
|
|
ستاره شب هجران نمى فشاند نور |
به بام قصر برآ و چراغ مه بر كن |
|
|
حجاب ديده ادراك شد شعاعِ جمال |
بيا و خرگه خورشيد را منوّر كن[١] |
|
و در جايى پس از رسيدن به اين مقام مى گويد:
|
بعد از اين نور به آفاق دهم از دل خويش |
كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد[٢] |
|
|
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحى |
مستانِ تو خواهم كه گذارند نمازم |
|
محبوبا! آرزوى من آن است كه چون نفس آخر زندگىام با خوشى و خنده پايان پذيرفت و جان عاريت را تسليم حضرتت نمودم، عاشقانت بر من نماز گذارند.
و يا بخواهد بگويد: محبوبا! همان گونه كه خنده و غُلْ غُلْ كردن كوزه شراب وقت بيرون آمدن، علامت از خود تهى شدن است، من هم اگر به يكبارگى پيش از مرگ اضطرارى از خويش تهى شوم و به تو پيوندم، خندان شده وقَهْ قَهْ خواهم زد، و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.