جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٩ - غزل ٤٣٥ گر دست دهد خاك كف پاى نگارم
|
بر جويبارِ چشمم، گر سايه افكند دوست |
بر خاكِ رهگذارش، آب روان توان زد[١] |
|
|
دامن مفشان بر من خاكى، كه پس از مرگ |
زين در نتواند كه بَرَد باد، غبارم |
|
معشوقا! تند باد حوادث، و يا وسوسههاى نفسانى و شيطانى، آن زمان مى تواند مرا از تو دور سازد، كه براى خويشت خالص نگردانيده و دل بَدَلى مرا عيار نزده و به موت اختيارىام نايل نساخته باشى؛ اما چون به مرگ اختيارىام نايل سازى ممكن نيست با وجود خاكىام دست از تو بشويم؛ پس مرا از عناياتت محروم مساز، كه پس از موت اضطرارى هم از درگاهت چشم نخواهم پوشيد. در جايى مى گويد:
|
ذرّه خاكم و در كوى توام، وقت خوش است |
ترسم اى دوست! كه بادى ببرد ناگاهم |
|
|
بر سرِ شمع قدت، شعله صفت مى لرزم |
گرچه دانم كه هواى تو كُشد ناگاهم[٢] |
|
و يا بخواهد بگويد محبوبا اين گونه به من بىاعتنا مباش. هرچه زودتر از هجرانم خلاصى بخش. آنقدر به تمام وجود، فريفته تو گشتهام كه چيزى پس از مرگ اضطرارى هم نمى تواند مرا از عشق ورزى به جنابت جدا سازد. در جايى مى گويد:
|
باز آى ساقيا! كه هواخواه خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ و دعاگوى دولتم |
|
|
ز آنجا كه فيض جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، ز ظلمات حيرتم |
|
|
دريا و كوه در رَهْ و من خسته و ضعيف |
اى خضر پى خجسته! مدد كن به همّتم |
|
|
حافظ، به پيش چشم تو خواهد سپرد جان |
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم[٣] |
|
|
بر بوى كنارِ تو شدم غرقه و امّيد |
از موجِ سرشكم، كه رساند به كنارم! |
|
محبوبا! بدين اميد كه مرا در بركشى و به خويش راه دهى، از ديدگان بسيار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.