جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٧ - غزل ٤٣٥ گر دست دهد خاك كف پاى نگارم
از بيت هشتم اين غزل «اى ساقى! از آن باده يكى جرعه بياور ...» خوب ظاهر مىشود كه خواجه را ديدارى با محبوب بوده، سپس به فراق مبتلا گشته و در خمارى قرار گرفته، لذا با اين ابيات اظهار اشتياق به ديدار دوباره او نموده، تا شايد محبوب با جلوه اى از خمارى بدر آردش. مىگويد:
|
گر دست دهد خاكِ كفِ پاىِ نگارم |
بر لوح بصر، خطِّ غبارى بنگارم |
|
چنانچه روزى باز ديدار معشوقم دست دهد و به بندگى و غلامى و خاكسارى و پاى بوسى و دربانىاش بپذيردم، غبار رهگذارش را سرمه ديدگان خواهم نمود در جايى مى گويد:
|
اگر آن طايرِ قدسى، ز درم باز آيد |
عمرِ بگذشته، به پيرانه سرم باز آيد |
|
|
آن كه تاج سر من، خاكِ كف پايش بود |
پادشاهى بكنم، گر به سرم باز آيد |
|
|
كوسِ نو دولتى از بام سعادت بزنم |
گر ببينم كه مَهِ نو سفرم باز آيد[١] |
|
|
پروانه اوگر برسد در طلب جان |
چون شمع، همان دم، به دمى جان بسپارم |
|
آن چنان فريفته ديدار محبوبم و براى نابودى و فناى خويش آماده گشتهام، كه اگر لحظه اى نسيمهاى رحمت و نفحات جان فزايش بخواهند بر من بوزند و جان و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.