جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٨ - غزل ٤٣٥ گر دست دهد خاك كف پاى نگارم
هستى مرا بگيرند، جان خويش (چون شمع كه با نسيمى به خاموشى مى گرايد) به پايش نثار خواهم نمود و همواره در انتظار آن لحظهام. خلاصه، از او جان خواستن و از من جان سپردن. در جايى مى گويد:
|
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را: |
كه به شكر پادشاهى، ز نظر مران گدا را |
|
|
همه شب در اين اميدم، كه نسيم صبحگاهى |
به پيام آشنايى، بنوازد آشنا را |
|
|
به خدا كه جرعه اى ده، تو به حافظِسحر خيز |
كه دعاى صبحگاهى، اثرى دهد شما را[١] |
|
|
گر قلبِ دلم را بنهد دوست عيارى |
من نقدِ روان، در دمش از ديده ببارم |
|
چنانچه حضرت محبوب با ديدارش دل مغشوش و بَدَلى مرا (كه در تصرّف تعلّقات و هواپرستى ها قرار گرفته) عيارى زند و آن را به خود متوجّه سازد، اشك شوق، و يا اشتياق به شكرانه اين نعمت نثارش خواهم كرد. به گفته خواجه در جايى:
|
اشكم احرامِ طوافِ حرمت مى بندد |
گرچه ازخون دل ريش، دمى طاهر نيست |
|
|
عاشقِ مفلس اگر قلبِ دلش كرد نثار |
مكنش عيب، كه بر نقدِ روان قادر نيست[٢] |
|
در واقع مى خواهد بگويد: اگر دوست مرا مخلَص (به فتح لام) گرداند و از خويشتن بينى خلاصى بخشد، نقدينه اى براى آنكه به پاى او و يا عنايتش نثار كنم جز اشك چشم ندارم. در جايى مى گويد:
|
گر دولتِ وصالش، خواهد درى گشودن |
سرها بر اين تخيّل، بر آستان توان زد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.