عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٤ - غفلت گروه زيادى از مردم
قدرش گويد:
|
بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين |
كاين اشارت زجهان گذران ما را بس |
|
\*\*\*
|
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو |
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو |
|
ديگرى گويد:
|
تمام قصر شهان جايگاه جغد شود |
بساز قصر محبت كه خالى از خللاست |
|
و شاعرى ديگر گويد:
|
جوانى گفت با پيرى دل آگاه |
كه خم گشتى چه مىجويى در اين راه |
|
|
جوابش گفت پير خوش تكلم |
كه ايام جوانى كردهام گم |
|
پروين اعتصامى گويد:
|
چنين گفت روزى به پيرى جوانى |
كه چون است با پيريت زندگانى |
|
|
بگفتش در اين نامه حرفى است مبهم |
كه معنيش جز وقت پيرى ندانى |
|
|
تو به كز توانايى خويش گويى |
چه مىپرسى از دوره ناتوانى |
|
|
جوانى نگهدار كاين مرغ زيبا |
نماند در اين خانه استخوانى |
|
|
چو من گنج خود رايگان دادم از كف |
تو گر مىتوانى مده رايگانى |
|
|
چو سرمايهام رفت بىمايه ماندم |
كه بازيست بىمايه بازارگانى |
|
|
هر آن سرگرانى كه با چرخ كردم |
جهان بيشتر كرد از آن سرگرانى |
|
|
از آن برد گنج مرا دزد گيتى |
كه در خواب بودم گه پاسبانى |
|
اما با اين همه عبرت و پند كه بهترين وسيله بيدارى هر انسان است و بدون شك انديشه در حوادث، از برترين علل سعادت آدمى است، به فرموده قرآن كريم در آيه، بسيارى از انسانها غافلند!! و همين غفلت قلب، از حقايقى است كه انسان را به سراشيبى سقوط و هلاك برده و محصول عمر انسان و زحمات آدمى را به تاراج