درخشان پرتوى از اصول كافى - حسينى همدانى نجفى، محمد - الصفحة ٤٥٩ - نفس روحانيت تعلقى است
و جمله ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ ناظر بهمين حقايق است كه جنين و اعضاء آن شخصيتى ندارند بلكه حقيقت آن روح است و جنين پس از تمامى اعضاء و جوارح و در اثر تعلق روح بصورت خلق جديد و حقيقت ديگرى در آمده و محكوم تدبير روح گشته است و جنين بصورت خلق ديگر يعنى جنبه روحانيت بآن داده شده و در حيطه روح درآمده كه خلق آن غير از بدن عنصرى است.
و اصل و اصيل روح است و بدن جزء عامل و كمك براى روح خواهد بود و به مجموع روح و بدن عنصرى انسان گفته مىشود و شعار او روح انسانيت و قوه تعقل و تفكر است و روح از طريق قواى ظاهرى بدن خود مانند نيروى سامعه و باصره و مانند آنها از خارج استفاده مينمايد و اساس نيروى تخيل و تعقل و تفكر همان قواى ظاهرى است كه آغاز بايد از طريق قواى ظاهرى خود استفاده نمايد و هر چه بر معلومات و فكريات و عقليات او افزوده شود بر تجرد روح افزوده خواهد شد زيرا حسّ و محسوس و خيال و تعقّل با روح عاقله و مقامات آن متّحد خواهند بود.
از اين بيان استفاده شد كه روح هنگام تعلق آن به جنين جنبه حيات ادراكى و شعورى داشته ولى بطور ناقص و اقتضاء و فقط از نظر تعلق و تدبر در اعضاء و جوارح در مقام استفاده از قواى ظاهرى برآمده حقايق و اسرارى را فهميده و بآنها احاطه يافته است و هر لحظه بر تجرد و قدرت روح و احاطه علمى و شهودى او بر حقايق و اسرار آفرينش افزوده خواهد شد تا هنگام كه در آستانه مرگ درآيد كه حايز مقامى بس عالى از تجرد خواهد بود كه گفته مىشود روح در اثر سير كمالى نهائى بصورت روحانية البقاء خواهد درآمد و بسيار فاصله است ميان روحانية الحدوث و روحانية البقاء يعنى فاصله سعى و كوشش در دوره عمر و زندگى است زيرا آغاز كه روح روحانية الحدوث بوده بسيار ناقص و بطور اقتضاء و حيات آن ظلى و عاريتى بوده و در نظام وجود سهمى از وجود نداشته و در