راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣١٠ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
شدم، فرمود: اى ابو محمد، ابو حمزه ثمالى چه مىكرد؟ عرض كردم: وقت آمدنم او تندرست بود. فرمود: وقتى كه برگشتى سلام مرا به او برسان و به او بگو كه در فلان ماه فلان روز از دنيا مىرود. ابو بصير گفت: مرا با او انسى است و او شيعه شماست. امام فرمود: اى ابو محمّد، راست مىگويى و آنچه نزد ماست براى او خير است، گفتم: آيا شيعيان شما با شما هستند؟ فرمود: آرى، هر گاه شيعه، خدا ترس باشد و در كارهاى خود خدا را در نظر داشته باشد و از گناهان بپرهيزد، با ما در يك مرتبه خواهد بود. ابو بصير مىگويد: همان سال ما بر گشتيم، طولى نكشيد كه ابو حمزه ثمالى از دنيا رفت.«٢٨٦»
از جمله داستانى است از عبد الحميد بن ابى العلاء كه وى دوست محمّد بن عبد الله بن حسن و از خواص او بوده است، منصور دوانيقى او را گرفت و مدتى در سياهچالى زندانى كرد سپس موسم حجّ فرا رسيد، چون روز عرفه شد، امام صادق عليه السّلام او را در موقف ملاقات كرد، فرمود: محمّد، دوستت عبد الحميد چه شد؟ عرض كرد: او را منصور گرفته است و مدتى است كه در زندان تنگى باز داشت كرده است. امام عليه السّلام مدتى دستش را به طرف بالا بلند كرد سپس رو به محمّد بن عبد الله كرد و فرمود: محمّد به خدا سوگند كه رفيقت از زندان آزاد شد، محمّد مىگويد: پس از مراجعت از عبد الحميد پرسيدم چه وقت منصور تو را آزاد كرد؟ گفت: روز عرفه، بعد از عصر بود كه مرا از زندان آزاد كردند.«٢٨٧»
از رزام بن مسلم غلام خالد بن عبد الله قسرى نقل شده مىگويد: منصور به دربانش گفت: هر وقت جعفر بن محمّد عليه السّلام وارد شد پيش از اين كه به ما برسد او را بكش. امام صادق عليه السّلام وارد شد و نشست، منصور به دنبال دربانش فرستاد و او را طلبيد، وى آمد و نگاهى كرد، ديد امام صادق عليه السّلام كنار منصور نشسته است. رزّام مىگويد: آنگاه منصور به دربان گفت: به جاى خودت برگرد! مىگويد: منصور از ناراحتى دست بر روى دست مىزد، همين كه امام صادق عليه السّلام بلند شد و از خانه بيرون رفت، منصور دربانش را طلبيد و گفت: چه دستورى به تو دادم؟ جواب داد: به خدا قسم من موقع ورود و خروج او را نديدم فقط ديدم نزد شما نشسته است.«٢٨٨»
«٢٨٦» كشف الغمه ، ص ٢٣٤.
«٢٨٧» كشف الغمه ، ص ٢٣٥.
«٢٨٨» كشف الغمه ، ص ٢٣٥.