راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ١٧٤ - عفو با قدرت
بازگردانيد. «١٨٨»
جابر نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله روز حنين طلاهايى را كه در دامن بلال بود، مشت مشت به مردم مىداد. مردى گفت: اى پيامبر خدا عدالت كن! فرمود: واى بر تو، اگر من عدالت نكنم چه كسى خواهد كرد! اگر من عادل نباشم تو نااميد خواهى شد و زيان خواهى ديد. پس عمر برخاست و گفت: گردنش را بزنم كه او منافق است. فرمود: پناه بر خدا، آن وقت مردم بگويند من اصحابم را مىكشم.«١٨٩»
پيامبر صلى الله عليه و آله درگير جنگى بود، دشمن متوجه غفلت مسلمانان شد. مردى- از فرصت استفاده كرده- با شمشير بالاى سر رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستاد و گفت: چه كسى مانع كشتن تو مىشود؟ فرمود: خدا، (راوى مىگويد:) شمشير از دست او افتاد و رسول خدا صلى الله عليه و آله شمشير را برداشت و فرمود: اكنون چه كسى جلو كشته شدن تو را مىگيرد؟ عرض كرد:
شما لطف كنيد و با من به نيكى رفتار كنيد. فرمود: بگو، گواهى مىدهم كه خدايى به جز خداى يكتا نيست. آن مرد عرب گفت: نه با تو مىجنگم و نه به طرفدارى تو مىآيم و نه در صف كسانى كه با تو مىجنگند، شركت مىكنم، پس راهش را گرفت و نزد قبيله خود رفت و گفت: از نزد بهترين مردم به نزد شما آمدم.«١٩٠»
انس نقل مىكند كه زن يهوديى گوشت مسموم گوسفندى را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آورد تا از آن تناول كند، پيامبر از آن زن علّت را پرسيد. او در جواب گفت: من قصد كشتن تو را داشتم، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند تو را بر اين عمل توفيق نمىدهد به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند آيا آن زن را نمىكشى؟ فرمود: نه.«١٩١»
مردى از يهود پيامبر را جادو كرد، جبرئيل قضيّه را به آن حضرت خبر داد تا آن را بيرون آورد و گرههايش را باز كرد و بدان وسيله سبكى در خود احساس كرد ولى مطلب
«١٨٨» اين حديث را بخارى ، در ج ٤، ص ٢٤٣ و ابوالشيخ بن حيان از حديث ابن عمر با اسناد نيكو نقل كرده اند؛ المغنى .
«١٨٩» به تاريخ طبرى ، ج ٣، ص ٣٩٠ در شرح غزوه رسول خدا (صلى اللّه عليه و اله ) با قبيله هوازن در حنين مراجعه كنيد.
«١٩٠» اين حديث را احمد در مسندش ج ٣، ص ٣٩٠ از حديث جابر و بخارى در ج ٥، ص ١٤٧ نقل كرده اند.
«١٩١» اين حديث را مسلم در ج ٧، ص ١٤ و ابن سعد در الطبقات ج ٢ بخش اول ص ٧٨ و ٨٣ نقل كرده اند.