راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٣٠ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
فصل
امّا كرامات«٦٤» آن حضرت و آنچه از اخبار به امور غيبى بر زبان او جارى شده است.
از جمله: خبر دادنش از حال خوارج كه از دين بيرون شدند. توضيح مطلب آن كه چون ايشان اجتماع كردند و تصميم بر پيكار با آن حضرت گرفتند، سوار بر مركب به جانب ايشان شتافت، مردى سواره، در حالى كه ركاب مىزد او را ملاقات كرد، عرض كرد: يا امير المؤمنين! چون آنها از تصميم شما مطّلع شده بودند، از نهروان عبور كردند و به هزيمت رفتند. فرمود: آيا تو آنها را ديدى كه عبور كردند؟ گفت: آرى فرمود: به خدايى كه محمّد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرده است، آنها از نهروان عبور نمىكنند و به كاخ دختر كسرى نمىرسند تا اين كه جنگجويانشان به دست من كشته شوند و تنها كمتر از ده نفر از آنها باقى بماند و از اصحاب من كمتر از ده تن كشته شوند. آنگاه سوار بر مركب با آنان جنگيد و جريان در همه موارد همان طور كه خبر داده بود واقع شد و آنها از نهر عبور نكردند.
و از جمله كرامات و خبرهاى غيبى آن حضرت، داستانى است كه ابن شهر آشوب در كتاب خويش، نقل كرده است [و آن داستان از اين قرار است]:«٦٥» وقتى كه على عليه السّلام وارد كوفه شد، جمعى به عنوان نماينده مردم خدمت آن حضرت رسيدند. در ميان ايشان، جوانى بود كه بعدها از شيعيان آن حضرت شد و در ميدانهاى جنگ در ركاب آن حضرت مىجنگيد. زنى را از قبيلهاى خواستگارى كرد، به او تزويج كردند، روزى امام عليه السّلام نماز صبح را كه خواند به كسى كه در نزد او بود گفت: به فلان جا برو، مسجدى آن جا خواهى ديد، در كنار مسجد، خانهاى است، از آن خانه صداى مرد و زنى بلند است كه با هم مشاجره مىكنند، آنها را نزد من بياور. آن شخص رفت و برگشت در حالى كه آن دو نفر همراهش بودند، حضرت رو به آنها كرد و فرمود، چرا امشب مشاجره شما به درازا كشيد؟ آن جوان گفت: يا امير المؤمنين، اين زن را من خواستگارى و با او ازدواج كردم ولى همينكه با او خلوت كردم در خودم نسبت به وى احساس نفرتى كردم كه مانع از نزديكى من با او شد و اگر مىتوانستم پيش از فرا رسيدن روز، شبانه او را
«٦٤» به كشف الغمه ، ص ٧٩ مراجعه كنيد.
«٦٥» مناقب ، باب اخبار امام (عليه السلام) از غيب ، ج ٢، ص ٢٦٦ و در كشف الغمه ص ٧٩ به نقل از مناقب ولى با لفظ ديگرى آمده است .