اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢١٧ - فصل پنجم واقعيت زمان
زمانى است كه بى هيچ تعييرى باقى مىمانَد، امّا اگر به ايشان گفته شود: چگونه مىتوانزمانىرا تصوّر كرد كهنَه جريان مىيابد ونَه تغيير پيدا مىكند واساساً جنبشى در آن يافت نمىشود؟ پاسخ مىدهند كه اين زمان، همان زمان خدايان است.
پوشيده نمانَد كه يونانيان باستان به چندگانگى خدايان قايل بودند و معتقد بودند كه هر چيزى خدايى دارد. خورشيد، ماه، باد، جنگ و عشق خدايى دارند.
آنها اين خدايان را رب الانواع مىناميدند، يعنى هر نوعى از انواع موجودات، خدايى دارد كه امورِ آن را مىگردانَد و به همين سبب بيش از يك خدا را مىپرستيدند و تا هم اينك تنديسهاى خدايان و بتهاى ايشان در معابد و موزههايشان موجود است. به اعتقاد آنها، خدايان، زمان ته نشين شدهاى دارند كه حركت نمىكند، آنها باروشان چنين بود كه اين خدايان نيز دگرگون ناپذيرند.
پس از اين، كارِ آنها به جايى رسيد كه اعتقاد يافتند آدمى مىتواند به سطح خدايان برسد. اين بر حسب طبيعت آفرينش انسان و يا به سبب گزينش انسان است از سوى خدايان و آن هنگامى است كه آدمى به كارهاى سترگى مىپردازد كه معمولًا از چارچوب توان طبيعى خارج است.
ديدگاه ديگرى با الهام از همين ديدگاهها وجود دارد، كه بر اساس آن، زمان، حركت جوهرى مادّه پديدههاست.
پس آدمى دو وجه دارد: نخست- مادهاى كه عبارت است از ذرّات تشكيل دهنده آن و ديگر- چهره بيرونى او كه آن را مىبينيم. هر مادّهاى از مواد، خواه پيكرى انسانى باشد، يا سنگى سخت، يا گياهى زنده، يا حتّى مواد آسمانى و زمينى در ژرفاى وجود خود حركتى دارد كه حركت جوهرى ناميده مىشود.
برخى از فلاسفه تلاش كردند اين ديدگاه را اين گونه توضيح دهند كه زمان در صورت مادّه، نمايان مىشود. آنها يكبار مىگويند كه زمان بر انسان مىگذرد چنانكه رود بر شناگر مىگذرد و گاهى برخى از ذرّات اين زمان به پيكر آدمى مىچسبد، چنانكه برخى از ذرات آب به پيكر شناگر مىچسبد و بار ديگر ادّعا