پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٦ - داستان حكميّت
جنگيدم كه به حكم قرآن گردن نهند، زيرا آنها كتاب اللّه را به گوشهاى افكنده بودند، ولى من به شما اعلام كردم كه آنها قصدشان عمل به قرآن نيست و جز نيرنگ و فريب شما هدفى ندارند.» آنها گفتند: «پس بفرست تا مالك اشتر برگردد».
اين در حالى بود كه مالك اشتر در آستانه پيروزى بر لشكر معاويه قرار گرفته بود.
امام كسى را نزد مالك فرستاد و دستور داد برگردد.
مالك گفت: «به امير مؤمنان بگو، الآن زمانى نيست كه مرا از اين مأموريت باز دارى. چيزى به پيروزى باقى نمانده است.» سخن مالك در حالى بود كه سپاه معاويه شروع به فرار كرده بودند.
هنگامى كه فرستاده امام پيام اشتر را خدمتش آورد، جمعيّت لجوج و نادان بر فشار خود افزودند و گفتند: «به اشتر بگو كه برگردد، و الّا به خدا سوگند تو را از خلافت عزل خواهيم كرد.» امام بار ديگر فرستاده خود (يزيد بن هانى) را نزد اشتر فرستاد و فرمود: «به اشتر بگو كه فتنه، واقع شده و (كار از كار گذشته) است.» اشتر باز به فرستاده امام رو كرد و گفت: «آيا فتح و پيروزى را نمىبينى؟ آيا سزاوار است اين موقعيّت را رها كنيم و برگرديم.» فرستاده امام به او گفت: «راستى عجيب است! آن گروه لجوج سوگند ياد كردند كه اگر اشتر بر نگردد، ما تو را خواهيم كشت، آن گونه كه عثمان را كشتيم.» مالك اشتر بناچار و در نهايت ناراحتى بازگشت و در حضور امام به فريب خوردگان سپاه پرخاش بسيار كرد و از آنان مهلت كوتاهى براى يكسره كردن كار سپاه معاويه طلب كرد، ولى آنها موافقت نكردند.
به اين ترتيب فعاليّت جنگى در آستانه پيروزى متوقف شد و كار به مسأله حكميّت قرآن كشيد و براى اين كه روشن شود كه حكم قرآن در باره سرنوشت اين جنگ و مسأله خلافت چيست، بنا شد از هر گروهى يك نفر به عنوان حكم انتخاب شود.