پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠ - نكته سرنوشت گرانباران!
بديهى است كه مسافر نخست، با خاطرى آسوده و بسيار راحت، با گامهايى استوار و سريع، به سوى مقصد مىتازد، در حالى كه مسافر دوم در همان نخستين فراز و نشيب، به نفس نفس افتاده، وا مىماند.
اين سرنوشت كسانى است كه اموال فراوان و زرق و برق بسيار متاع دنيا را گرد خود فراهم ساخته و شب و روز، در فكر حساب و كتاب و حفظ و نگهدارى آن هستند و چنان مشغولند كه نه تنها به فكر خدا و معاد نيستند، بلكه آرامش دنيا را نيز از دست مىدهند.
در اينجا، بعضى از شارحان نهج البلاغه، داستانى را از سلمان فارسى نقل كردهاند كه شاهد خوبى بر گفتار بالا است. فشرده آن چنين است:
هنگامى كه سلمان فارسى، به عنوان استاندار مداين انتخاب شد، بر چهار پايى كه داشت، سوار شد و به تنهايى، به راه افتاد.
هنگامى كه خبر آمدن او به مداين، در ميان اهل شهر منتشر شد، قشرهاى مختلف مردم، خود را براى استقبال از وى آماده كردند. [١] مردم بر در دروازه شهر در انتظار بودند. پيرمردى را ديدند كه بر چارپايش سوار است و تنها به شهر مىآيد. سؤال كردند: «اى پيرمرد! در راه، امير ما را نديدى؟» پرسيد: «امير شما كيست؟» گفتند: «امير ما، سلمان فارسى، همان يار رسول خدا است».
گفت: «من امير را نمىشناسم، ولى سلمان منم.» همه، به احترام او، پياده شدند و مركبهاى خوب را پيش آوردند و از او تقاضا كردند كه بر يكى از آنها سوار شود.
او گفت: «چهار پاى خودم، براى من، از همه اينها بهتر است.» به اين ترتيب، همه به راه افتادند.
[١] توجه داشته باشيد كه امارت مداين، به معناى امارت بر تمام يا بخش عظيمى از ايران بود و انتخاب سلمان فارسى نيز انتخابى بجا و مناسب بود كه به پذيرش اسلام واقعى از سوى ايرانيان كمك مىكرد.