مجموعه مقالات فارسي کنگره بين المللي ثقة الاسلام کليني - مجموعه مؤلفان - الصفحة ٣٩٠
آنچه شريعتْ واجب داشته است. تقواى خداوند ـ عزّ و جلّ ـ اين امور را كامل و تمام مى سازد». [١] اين، راهى است كه بعدها كسانى مانند خواجه نصير الدين طوسى نيز دنبال مى كنند. [٢] واقع، آن است كه به نظر مى رسد فضيلت ايمان در اين كتاب، به مثابه عنصرى افزودنى و غير ضرورى گنجانده شده است، و به جاى آن كه فضيلتى همپاى فضايل اصلى باشد، به انتهاى صف، رانده شده است. البته در اين كار نيز ابن مسكويه، متأثّر از سقراط و افلاطون است. افلاطون در گفتگوهاى خويش درباره مسئله ايمان و ديندارى به مثابه فضيلتى اخلاقى، موضعى يكسان نداشت؛ گاه، آن را فضيلتى مستقل قلمداد مى كرد و گاه، آن را بخشى از عدالت مى شمرد. براى مثال، در رساله «اوثيفرون»، ايمان را بخشى از عدالت نمى داند. [٣] با اين حال، در رساله «پروتاگوراس»، آن را با عدالت، يكى مى شمارد. [٤] باز در رساله «لاخِس»، ايمان، از عدالتْ متمايز مى گردد. [٥] سخن كوتاه، ابن مسكويه ، متأثّر از مرجعيت اخلاق يونانى و با پيروى از آن، ايمان را از فضايل اصلى نشمرده، آن را به حاشيه مى رانَد و نقش ايمان را در تفكّر اخلاقى خود كم رنگ مى سازد. اين سخن، به معناى نقص ايمان يا تديّن وى نيست؛ بلكه مقصود، آن است كه در نظام اخلاقى اى كه او به دست مى دهد، ايمان، جايگاه محورى ندارد، هرچند خودش فردى متديّن بوده است. بدين ترتيب، منظومه اخلاقى وى،
[١] همان، ص ٢٤.[٢] ر.ك: اخلاق ناصرى، ص ١١٥.[٣] دوره آثار افلاطون، ج ١، ص ٢٥٦.[٤] همان، ص ٩٥.[٥] «حديث فضايل و اخلاق فلسفى»، سيد حسن اسلامى، فصل نامه علوم حديث، شماره ٤١، پاييز ١٣٨٥، ص ٢٠.