فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٣٩٥ - دردسرهاى آينده
مىكردند. ولى اگر آمريكا در سياست جهانى خود از اين نظريه پيروى كند كه تنها راه قدرت يكجانبه است بايد قانون واخلاق را از ليست هابز حذف كرد. زيرا وقتى دموكراسى قربانى قدرت مطلق مىشود ديگر نيازى به قانون و اخلاق نيست. بنابراين پيشتر اين دو زير چكمههاى ژاندارم بينالمللى و تنها ابرقدرت قربانى شده است.
بدين ترتيب كاخ سفيد حتى به نصايح متحدان اروپايى خود نيز نيازى ندارد و در مقام ابرقدرت يكهتاز، حتى لازم نمىبيند كه منافع ديگر كشورها را رعايت نمايد و براى حق حاكميت دولتها احترام قائل شود.
از همان اوايل رياست جمهورى بوش معلوم گرديد كه دولت او به قراردادهاى امضاءشدهاى احترام مىگذارد كه براى آمريكا مفيد باشد.
مردم دنيا در اوج تمدن غرب و پيشرفتهايى كه در زمينه نقش سازمان ملل در سطح فرا ملى و دموكراسيها در سطح ملى عايد شده شاهد آنند كه رئيس جمهوريهاى آمريكا يكى پس از ديگرى چگونه به اين رهيافتهاى غربى بى اعتنا هستند: ريگان گرانادا را بمباران كرد و كلينتون بلگراد و سودان را و اينك خلف آنها افغانستان را با خاك يكسان كرده و در صدد نابودى كشورى در قلب خاورميانه است.
دولت آمريكا نه تنها اين بى اعتمادى و حس بدبينى را در عرصه بينالمللى و در افكار عمومى جهان كسب كرده بلكه در داخل نيز در مقابل انتظار ملت آمريكا كه قبلاً شعار ابر قدرتى آمريكا را شنيده و باور كردهاند اينك شاهد حمله چند تروريست به پايگاههاى اقتدار مالى، جاسوسى و نظامى آمريكا در واشنگتن هستند كه چگونه ابرقدرتى در برابر چند تروريست القاعده به زانو درآمده نه تنها احساس بى اعتمادى مىكنند كه بسيارى از آنها خود را فريبخورده مىبينند.
افكار عمومى جهان كه روزى آمريكا را پس از جنگ دوم بينالمللى در جايگاه قدرت سازنده مىديدند كه در ايجاد سازمان ملل، شوراى امنيت، صندوق بينالمللى پول، بانك جهانى و حقوق بشر تلاش مىنمود و اروپا را در برابر تهديد شوروى سابق حمايت مىكرد و به جاى انحصارطلبى و يكهتازى، سياست همگرايى را پيش گرفته بود، امروز همان آمريكا را در كسوت نخوت و كبريايى مشاهده مىكنند كه انحصارطلبى بويژه در دو دوره رياست جمهورى اخير، اين كشور را به پرتگاه جنون و قدرت كه آخرين مرحله