فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٣٨ - بررسى تطبيقى انديشهها
نگشودهاند. در همين سير مىتوان به شكاف تفاوت ميان سنت سقراطى انديشه و سنتى كه شاخص برجسته آن انديشه ماكياولى است، اشاره كرد.
از اين گذشته به دليل تشويش در مبانى و تغيير و تحول گاه به گاه و ناخود آگاه آنها كه در شرايط مختلف ذهنى، روانى و اجتماعى، در ذهن و ضمير متفكر، صورت مىپذيرد، انديشه او دچار آنچنان تهافتها و ناسازگاريهاى درونى مىشود كه ابتناء يك نظام فكرى بالكل منتفى و ممتنع مىشود. اما شدت و ضعف اين احكام بسته به درجه آگاهانه شدن آن مبانى پيشينى نزد متفكران در نوسان است: به هر ميزان كه متفكر در ذهن و ضمير خود آگاهش، تصوير شفافترى از مبانى پيشينىاش داشته باشد، آسيبپذيرى او از پيشفرضهاى تنقيح نشده و سقيم كمتر مىشود.
با توجه به نكتهاى كه قبلاً گفته شد مىتوان ديد كه اگر مسير توليد انديشه سياسى بىاعتنا به فلسفه عمومى و فلسفه سياسى براى توليد توصيفها و تجويزهاى سياسى پيموده شود (يعنى حركتى از ميانه و يا برخلاف جهت) با ناديده گرفتن مبانى كلى، در افتادن به دام دليلتراشى و گرفتار آمدن به كام ايدئولوژى بافى و رنجورى از آفت تهافت چندان دور نيست.
نكته ديگر اينكه آن فلسفه عمومى كه بايد عرصههاى گوناگون يك نظام فكرى در قوت و نيز سازگارىشان با يكديگر، ريشه در آن داشته باشند و به آن تكيه كنند، مركب از سه دسته معرفت است: معرفتشناسى (يا نظريه معرفت)، هستىشناسى و انسان شناسى. اما در اين ميان معرفتشناسى (و روششناسى) منطقاً مقدمند.
بنابراين نخستين گامى كه در فهم و نقد نظامهاى انديشگى بايد برداشت، از سنخ كاوشهاى معرفتشناختى و روششناختى است. ميان اين دو حوزه كمتر مىتوان مرز دقيقى رسم كرد. مرزهاى مباحث معرفتشناختى و روششناختى به شدت درهم تنيدهاند. شايد به همين دليل باشد كه امروزه در تقسيمبنديهاى آكادميك، مباحث روششناختى در ذيل معرفت شناسى يا فلسفه علم مندرجند.
مقدمه ديگرى كه بايد تمهيد كرد درباره خصلت بومى معرفت است. اين مدعا به سختى ترديدپذير است كه اگر علوم جديد، اعم از طبيعى و انسانى در مشرق زمين ميان مسلمانان يا ايرانيان مىروييدند، سرشت و سرنوشت ديگرى مىيافتند.