جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ٤٨٩ نكته دلكش بگويم، خال آن مه رو ببين
|
گرفته نافه چين، بوىِ مشك از آن گيسو |
گلاب، يافته بوى جنان از آن عارض[١] |
|
|
عابدانِ آفتاب از دلبر ما غافلند |
اى نصيحتگو! خدا را، رو ببين ورو ببين |
|
آنان كه آفتاب را بندگى كنند، از جمال دلبر ما، كه با همه مظاهر جلوه گر است، غافلند، و «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[٢]: (خدا، نور آسمانها وزمين مى باشد.) را نخوانده وحقيقت معنى آن را مشاهده ننمودهاند. اى آنان كه ما را از عشق ورزى به خورشيد حقيقى ودلبر واقعى خود منع مى كنيد، براى خدا چشمى به آفتاب باز كنيد وچشمى هم به جمال دلدار ما، وانصاف بدهيد خورشيد كه يكى از مظاهر ونمونه اى از تجلّيات اوست قابل ستايش است، يا آن كه همه عالم به او قائمند واز او هستى مى گيرند؟ در جايى مى گويد:
|
دل سراپرده محبّت اوست |
ديده، آئينه دار طلعت اوست |
|
|
من كه سر در نياورم به دو كَوْن |
گردنم زير بار منّت اوست |
|
|
هر گُلِ نو كه شد چمن آرا |
اثرِ رنگ وبوىِ صحبت اوست[٣] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
آفتاب از روى او شد در حجاب |
سايه را باشد حجاب از آفتاب |
|
|
دست ماه ومِهر بربندد به حسن |
ماه بىمِهرم، چو بگشايد نقاب[٤] |
|
لذا مى گويد:
|
لرزه بر اعضاى مِهر از رَشكِ آن مَهْ رُو نگر |
نافه را خون در جگر، زآن زُلف عَنْبَرْبو ببين |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٤، ص ٢٦٧.
[٢] - نور: ٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠، ص ٥٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩، ص ٥٠.