جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧١ - غزل ٤٨٩ نكته دلكش بگويم، خال آن مه رو ببين
(آگاه باشيد! كه [عالَم] خلق وامر از آنِ اوست.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
عارف از پرتوِ مى، راز نهانى دانست |
گوهرِ هركس از اين لعل، توانى دانست |
|
|
شرحِ مجموعه گل، مرغ سحر داند وبس |
كه نه هر كو ورقى خواند، معانى دانست |
|
|
اى كه از دفتر عقل، آيت عشق آموزى! |
ترسم اين نكته به تحقيق، ندانى دانست[١] |
|
|
عيبِ دل كردم، كه وحشىْ طبع وهر جايى مباش |
گفت: چشم نِيمْ مست وغَنْجِ آن آهو ببين |
|
به دل وعالم خيالى خود گفتم: اين عيب از خود دور ساز، وپراكنده نظر مباش وهر ساعت به يك مظهر منگر. گفت: آرى، درست مى گويى، ولى چه مى توان كرد كه جذبات وتجلّيات دوست، با ديدن هر موجود براى ديده دلم از ملكوتشان جلوه گرى مى كند، چگونه مى توانم وحشى طبع وهرجايى نباشم؟! كه:
٣٣٩١
«يا مَنِ احْتَجَبَ فى سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ أنْ تُدْرِكَهُ الأبْصارُ! يا مَنْ تَجلّى بِكَمالِ بَهآئِهِ، فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الإسْتِوآءَ! كَيْفَ تَخْفى، وَأنْتَ الظّاهِرُ؟! أمْ كَيْفَ تَغيبُ وَأنْتَ الرَّقيبُ الحاضِرُ؟! إنَّكَ على كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ، وَالْحَمْدُللَّهِ وَحْدَهُ.»
[٢]: (اى خدايى كه در سراپردههاى عرش وموجوداتت از اينكه مبادا ديدگان تو را دريابند، محجوب گشتهاى! اى خدايى كه با نهايت فروغ وزيبايى جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فرا گرفت! چگونه پنهانى با آنكه تنها تو آشكارى؟ يا چگونه غايبى در صورتى كه فقط تو مراقب وحاضر هستى؟ همانا تو بر هر چيز توانايى. وسپاس مخصوص خداوند يكتاست.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
بيا، كه مى شنوم بوىِ جان از آن عارض |
كه يافتم دل خود را، نشان از آن عارض |
|
|
به گِل بمانده قد سَرْوِ ناز از آن قامت |
خجل شده است گلِ گُلْسِتان ازآن عارض |
|
|
معانيى كه زحوران، به شرح مى گويند |
زحُسن ولُطف بپرس، اين بيان از آن عارض |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩١.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.