جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٠ - غزل ٥٢١ أتت روآئح رند الحمى وزاد غرامى
|
إذا تَغَرَّبَ عَنْ ذِى الأراكِ طآئِرُ خَيْرٍ |
فَلا تَفَرَّدَ عَنْ رَوْضِها أنينُ حَمامٍ[١] |
|
كنايه از اينكه: چون پيام وصال دوست را پس از بازگشت پيام آورنده از جانب او بشنوم، نالههاى مشتاقانه سرخواهم داد، ومى گويم:
|
اگر آن طاير قدسى زدرم باز آيد |
عمر بگذشته، به پيرانهْ سرم باز آيد |
|
|
دارم امّيد بدان اشكِ چو باران كه مگر |
برق دولت كه برفت از نظرم، باز آيد |
|
|
گر نثارِ قدم يارِ گرامى نكنم |
جوهر جان، به چه كار دگرم باز آيد |
|
|
آن كه تاج سر من، خاك كف پايش بود |
پادشاهى بكنم، گر به سرم باز آيد |
|
|
كوسِ نو دولتى از بام سعادت بزنم |
گر ببينم، كه مَهِ نوسفرم باز آيد[٢] |
|
ويا بخواهد بگويد: چون نسيمهاى كوى جانان ومژده وصالش به مشام جانم رسد، مرا به وجد خواهد آورد، وبه انتظار ديدار معشوق در ميان ناله وفرياد قرار خواهم گرفت، ومى گويم:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس، كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
به پيش خيل خيالش، كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد، كه آن شهسوار باز آيد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
خوشا! دمى كه در آيىّ وگويمت بسلامت: |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ[٤] |
|
[١] - هرگاه پرنده خير و خوبى، از« ذِى الاراك» دور شود،[ ويا به سوى مغرب رود]، هرگز در مرغزارهاى آن، ناله كبوتر، تنها نخواهد بود.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٤] - خوش آمدى ودر بهترين جايگاه فرود آمدى!