جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠ - غزل ٤٨١ ما سرخوشيم وباده ما در پياله كن
|
نَذْرِ فُتوحِ صومعه در وجهِ مِى نهيم |
دلق ريا، به آب خرابات بر كشيم |
|
|
بيرون جهيم سرخوش واز بزم مدّعى |
غارت كنيم باده ودلبر به بر كشيم |
|
|
كارى كنيم، ورنه خجالت برآورد |
روزى كه رَخْتِ جان به جهان دگر كشيم[١] |
|
|
گر نو عروسِ دهر درآيد به عقد تو |
مَهْرِ دو كَوْنِ حافظش اندر قباله كن |
|
اى خواجه! ويااى سالك! ويااى پشمينه پوش! چنانچه دوست خواست بر شما جلوه نمايد، دنيا وآخرت را مَهر وكابينش قرار دهيد تا به ديدار ووصالش نائل آييد. كنايه از اينكه آن كس مى تواند از لقاى او بهرهمند گردد، كه از دو كَوْن دل بركند؛ كه:
٣٨٧٦
«إلهى! مَنْ ذَاالَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذَا] الَّذى أنِسَ بِقُرْبِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حِوَلًا؟! إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَوِلايَتِكَ، وَأَخْلَصْتَهُ لِوُدِّكَ وَمَحَبَّتِكَ، وَشَوَّقْتَهُ إلى لقآئِكَ، وَرَضَّيْتَهُ بِقَضائِكَ، وَمَنَحْتَهُ بِالنَّظَرِ إلى وَجْهِكَ.»
[٢]: (بارالها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد وجز تو را خواست؟! وكيست كه با مقام قرب تو انس گرفت واز تو روى گردان شد؟! معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه براى قرب وولايتت برگزيده، وبراى دوستى ومحبّتت خالص وبى آلايششان گردانيده اى وبه لقاء وديدارت مشتاق نموده، وبه قضا واراده حتمىات خشنود ساخته، ومشاهده روى واسماء وصفاتت را ارزانىشان داشتهاى.)، وبه گفته خواجه در جايى:
|
هر كه را با خَطِ سبزت، سَرِ سودا باشد |
پاىْ از اين دايره بيرون ننهد، تا باشد |
|
|
در قيامت كه سر از خاك لحد برگيرم |
داغ سوداى توام سِرِّ سويدا باشد |
|
|
ظلّ ممدود خَم زُلف توام بر سر باد! |
كاندر اين سايه، قرارِ دل شيدا باشد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٤، ص ٣١٢.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.