جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٩ - غزل ٥٠٤ از خون دل نوشتم، نزديك يار نامه
از اين غزل معلوم مى شود، خواجه در فراق اوّلى كه همه بدان مبتلايند گرفتار بوده، مىناليده تا شايد از آن خلاصى يابد، ومشاهده اى كه در ازل داشته باز توجّه به آن نمايد. مىگويد:
|
از خون دل نوشتم، نزديكِ يار نامه |
انّى رَأَيْتُ دَهْراً مِنْ هِجْرِكَ القِيامَة[١] |
|
گزارش حال خود را با خون دل (يعنى اشك ديدگان، كه از خون دل منشأ گرفته) به محبوب دادم، واين گريستنم نامه اى بود به او كه حكايت حال مرا در فراقش مىنمود كه چگونه عمرى را در آتش انتظار ديدارش بسر مى بردم. در جايى مىگويد:
|
صنما! با غمِ عشق تو، چه تدبير كنم؟ |
تا به كى در غم تو، ناله شبگير كنم؟ |
|
|
آنچه در مدّتِ هجر تو كشيدم، هيهات! |
در دو صد نامه، محال است كه تحرير كنم |
|
|
با سر زُلف تو، مجموعِ پريشانى خويش |
كو مجالى؟ كه يكايك همه تقرير كنم[٢] |
|
|
هر چند آزمودم، از وى نبود سودم |
مَنْ جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّتْ بِهِ النَّدامَة[٣] |
|
هرچه نظر مى كنم، مىبينم دوست را با من عنايتى نيست، وتجربه به من ثابت.
[١] - من از هجر ودورى تو، قيامت را[ به چشم خويش] ديدم.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٣، ص ٣١٢.
[٣] - هركس كارآزموده را بيازمايد، به پشيمانى گرفتار مى شود.