جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٧ - غزل ٥٢١ أتت روآئح رند الحمى وزاد غرامى
گويا خواجه مژده وصالى را پس از هجران، از جانب نفحات الهى دريافت نموده در اين غزل اشتياق به فرا رسيدن آن نموده ومى گويد:
|
أتَتْ رَوآئِحُ رَنْدِ الحِمى وَزادَ غَرامى |
مَنِ المُبَلِّغُ عَنّى إلى سُعادَ سَلامى؟[١] |
|
كنايه از اينكه: نسيمهاى جانفزاى كوى يار وزيدن گرفت ومژده ديدارش را داد وبه مشام جانم شور وعشقى سرشار بخشيد. كيست تا سلام مرا به معشوق رساند وبگويدش:
|
آن كيست كز روى كَرَم، با من وفادارى كند؟ |
برجاى بدكارى چو من، يك دم نكوكارى كند؟ |
|
|
اوّل به بانگ ناى ونى، گويد به من پيغام وى |
وآنگه به يك پيمانه مِى، با من هوادارى كند |
|
|
دلبر، كه جان فرسود از او، كام دلم نگشود از او |
نوميد نتوان بود از او، باشد كه دلدارى كند |
|
|
چون من گدايى بىنشان، مشكل شود يار فلان |
سلطان كجا عيش نهان، با رند بازارى كند؟[٢] |
|
ونيز بگويدش:
[١] - بويهاى خوش درخت سبزه زار آمد، وشيفتگى من زياده گشت- كيست كه سلام مرا به« سُعاد» برساند؟
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٨، ص ١٢١.