جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٥ - غزل ٤٨٨ دلبر جانان من، برد دل وجان من
آن زمان جانم به تمام معنى زنده خواهد شد، كه آب حيات از لب جانان گيرم وخود را بكلّى فراموش نمايم وباقى باللَّه گردم. در جايى مى گويد:
|
شراب تلخ مى خواهم، كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم، ز دنيا وشر وشورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
گل اگر رفت، گو به شادى رو |
باده نابِ چون گلاب بيار |
|
|
گرچه مستم، سه چار جام دگر |
تا بكلّى شوم خراب، بيار |
|
|
يك دو رطلِ گران به حافظ دِهْ |
گر گناه است وگر ثواب بيار[٢] |
|
|
روضه رضوان من، خاك سر كوى دوست |
خاك سر كوى دوست، روضه رضوان من |
|
كنايه از اينكه: آن وقتى من به آرزوى ديرين خود نايل خواهم گشت كه صداىِ «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[٣]: (اى نفس مطمئن وروان آسوده! به سوى پرودگارت بازگشت نما، در حالى كه هم تو از او خشنودى وهم او از تو خرسند است، آنگاه در ميان بندگان خاص من وارد شده، ودر بهشت مخصوصم درآى.) را پيش از مرگ اضطرارى بشنوم. در جايى در مقام تقاضاى اين معنا مى گويد:
|
چو بر شكست صبا، زُلفِ عَنْبَرْ افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، زنده شد جانش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٣] - فجر: ٣٠- ٢٧.