جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٨ - غزل ٤٩٠ اى لبت، آب حيات واى قدت، سرو چمن!
|
ساقىِ شكّر دهان ومطربِ شيرينْ سخن |
همنشينِ نيكْ كردار وحريفِ نيكنام |
|
|
هركه اين مجلس نجويد، خوشدلى از وى مجوى |
وآن كه اين عشرت نخواهد، زندگى بر وى حرام[١] |
|
|
همچو ابرويت، به چشم من كم آيد ماهِ نو |
چون لب لعلت، نمىباشد عقيق اندر يمن |
|
محبوبا! ماه نو وهلال يك شبه در زيبايى ودلربايى چون ابروان تو مى باشد، اين تويى كه در كمالات وتجلّى اسماء وصفات بىنظير وبى مثلى، وماه نو پرتوى از جمالت را نشان مى دهد. لبان سرخ وجمال زيباى حيات بخشت عاشقان را مىكشد وفانى مى سازد، وسپس زندگى تازه به آنان مى دهد. كجا عقيق يمنى چنين مىباشد. كنايه از اينكه:
|
ز در، درآ و شبستان ما منوّر كن |
دَماغِ مجلس روحانيان، معطّر كن |
|
|
به چشم وابروى جانان، سپردهام دل وجان |
ز در، درآ و تماشاىِ باغ ومنظر كن |
|
|
از آن شمايل والطاف وحُسنِ خوش كه تو راست |
ميان بزم حريفان، چو شمع، سر بر كن[٢] |
|
|
تا رُخت ديده است گل در باغ، اى سروِ روان! |
بر تنِ خود چاك مى سازد زخجلت پيرهن |
|
معشوقا! گل ومظاهر زيباى جهان تا زمانى مى توانستند خودنمايى ودلربايى داشته باشند، كه رخسارت را از ملكوت آنان نديده بوديم، زيرا آنجا كه تو جلوه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٦، ص ٣١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.