جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١ - غزل ٤٨٦ يارب! آن آهوى مشكين! به ختن بازرسان
واجابتت نمودند، وبه آنها نظر افكندى ودر برابر جلال وعظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى وآشكارا ودر ظاهر براى تو عمل نمودند.).
خواجه هم در اين ابيات، در مقام معرّفى وتقاضاى منزلت والاى انسانيّت بوده ومى گويد:
|
يارب! آن آهوى مشكين، به خُتَن بازرسان |
وآن سَهىْ سَرْوِ روان را به چمن بازرسان |
|
|
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز |
يعنى آن جانِ زتن رفته، به تن بازرسان |
|
محبوبا! من در اثر توجّه به عالم عنصرى، از عالم اصلى خويش دور ماندهام، به حقيقتم بازگردان، تا در عين گرفتارى به عالم ظلمت وخاكى همه نور وبهاء تو بينم.
واين آزردگى كه در دورى از تو به من رسيده، به نسيمهاى رحمتت جبران شود.
وخلاصه آنكه، جان از تن رفته مرا (كه همان توجّه به عالم حقيقت خويش است) به تن من بازگردان. در مثنويّاتش مى گويد:
|
الااى آهوى وحشى! كجايى؟ |
مرا با توست، بسيار آشنايى |
|
|
دو تنها ودو سرگردان بىكس |
دو راه[١] اندر كمين از پيش واز پس |
|
|
بيا تا حال يكديگر بدانيم |
مراد هم بجوييم ار توانيم |
|
|
مگر وقتِ وفا پروردن آمد |
كه فالم «لا تَذَرْنِي فَرْداً»[٢] آمد[٣] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
خستگان راچو طلب باشد وقوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرطِ مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم وتو هم نپسندى |
آنچه در مذهبِ اربابِ فُتوّت نبود |
|
[١] - در نسخهاى: دو دام اندر كمين از پيش واز پس.
[٢] - انبياء: ٨٩- مرا تنها مگذار.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، مثنوى ص ٤٥٤.