جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٠ - غزل ٥٣٥ اى كه در كوى خرابات، مقامى دارى!
نداشتى، شكر مى كنم كه جور چون منى نالايقِ مشاهدهات راكشيدى وبهرهمند از خود نمودى. كنايه از اينكه: بازم به خود راه ده. در جايى مى گويد:
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو، كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشه حسن وملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد، نمكى بر دل ريش؟ |
|
|
پرسش حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[١] |
|
وممكن است منظور خواجه از شكر بر دوام جور، گله از محبوب باشد كه چرا اين گونه به من بىاعتنايى، لذا باز مى گويد:
|
مهربان شد فَلَك وتَركِ جفاكارى كرد |
تويى اى جان! كه دراين شيوه، خرامى دارى |
|
اى دوست! فلك از جفاكارىاش با من دست كشيد، ولى تو هنوز بر شيوه خويش مى باشى وبر اين امر فخر مى كنى. گله اى است عاشقانه. ودر واقع جفاى اوست كه سالك را از خود مى گيرد وبه وصال وانس با حضرتش نايل مى سازد.
عاشق تا در آتش فراق نسوزد، چون زر، خالص نمى شود تا لايق قرب جانان گردد.
به گفته خواجه در جايى:
|
اى سرو نازِ حسن، كه خوش مى روى به ناز! |
عشّاق را به ناز تو، هر لحظه صد نياز |
|
|
فرخنده باد، طالعِ نازت! كه در ازل |
ببريده اند بر قدِ سروت، قباىِ ناز |
|
|
آن را كه بوىِ عنبرِ زلفِ تو آرزوست |
چون عودگو، بر آتش سوزان بسوز وساز[٢] |
|
|
بس دعاىِ سحرت، حافظِ جان خواهد بود |
تو كه چون حافظِ شبخيز، غلامى دارى |
|
سخنى است عاشقانه به طريق گفتار عشاق مجازى. بخواهد بگويد: دعاى سحرىِ شبخيزى چون خواجهات براى حفظ جان تو بس است.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.