جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤١ - غزل ٥٣٩ به جان او، كه گرم دسترس به جان بودى
|
اگر بُرقَع برافكندى، از آن روىِ چو مَهْ روزى |
مدام از نرگسِ مستش، جهان پرشور وشر بودى[١] |
|
|
به بندگىِّ قدش، سرو معترف گشتى |
اگرچو سوسن آزاده، دَهْ زبان بودى |
|
كنايه از اينكه: نه تنها انبياء واولياء : به بندگى معشوق من به تمام وجود اقرار به عبوديّت به پيشگاهش مى نمودند، من هم اگر چون ايشان از تعلّقات آزاد بودم، به مقام خضوع وخشوع به پيشگاهش برمى آمدم، همان گونه كه تكويناً بر آن هستم؛ كه: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»[٢]: (وتمام آنچه در آسمانها وزمين است تنها براى خداوند سجده وكرنش مى كنند.) ونيز:
٣٥٩٥
«يامَنْ خَشَعَتْ لَهُ الأصْواتُ، وَخَضَعَتْ لَهُ الرِّقابُ، وَذَلَّتْ لَهُ الأعْناقُ، وَوَجِلَتْ مِنْهُ القُلُوبُ، وَدانَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ، وَقامَتْ بِهِ السَّمواتُ وَ الأرْضُ!»
[٣]: (اى كسى كه صداها براى تو خاشع، وگردنها در برابرت خاضع وذليل، ودلها از تو ترسان وهراسان، وهمه اشياء در برابر تو خوار، وآسمانها وزمين به تو پابرجاست.)
|
زپرده ناله حافظ برون كِىْ افتادى |
اگرنه همدمِ مرغانِ صبح خوان بودى؟ |
|
اگر چون بندگان برگزيده محبوب، صبحگاهان، سحرخيزى وبيدارى شب ونالههاى عاشقانهام نبود، كجا او مرا به خود چون ايشان راه مى داد، واز بندگى وعشّاق خويش به حساب مى آورد؟ خلاصه بخواهد بگويد: آن كس كه وصال حضرت معشوق را تمنّا دارد، بايد چون انبياء واولياء : بيدارى شب را طريقه خود قرار دهد؛ كه:
٣٥٩٦
«ألسَّهَرُ رَوْضَةُ المُشْتاقينَ.»
[٤]: (شب بيدارى، بوستان مشتاقان مى باشد.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.
[٢] - نحل: ٤٩.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٣٨.
[٤] - غرر ودرر موضوعى، باب السَّهر، ص ١٦٩.